تبليغاتX
به نام بازسازی
من تو را از همین جا شناختم. از همین سنگ نوشته های بالا و پایین و ویترین های فلزی

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دونم از صبح چمه بغض امونم نمیده... میرم سراغ صحیفه سجادیه.. تو فهرست دنبال یه دعا می گردم که آرومم کنه... دعای دوازدهم... بیشتر آتیش می گیرم...


اللّهُمّ إِنّهُ يَحْجُبُنِي عَنْ مَسْأَلَتِكَ خِلَالٌ ثَلَاثٌ،
وَ تَحْدُونِي عَلَيْهَا خَلّةٌ وَاحِدَةٌ
يَحْجُبُنِي أَمْرٌ أَمَرْتَ بِهِ فَأَبْطَأْتُ عَنْهُ،
 وَ نَهْيٌ نَهَيْتَنِي عَنْهُ فَأَسْرَعْتُ إِلَيْهِ،
 وَ نِعْمَةٌ أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَيّ فَقَصّرْتُ فِي شُكْرِهَا.
وَ يَحْدُونِي عَلَى مَسْأَلَتِكَ تَفَضّلُكَ عَلَى مَنْ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ إِلَيْكَ،
وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنّهِ إِلَيْكَ، إِذْ جَمِيعُ إِحْسَانِكَ تَفَضّلٌ، وَ إِذْ كُلّ نِعَمِكَ ابْتِدَاءٌ

خدايا سه خصلت مرا از مسئلت تو باز مى‏دارد
و يك خصلت مرا بر آن برمى‏انگيزد:
باز مى‏دارد مرا ؛
امرى كه صادر كرده‏اى و من از امتثال آن كندى كرده‏ام
و نهيى كه فرموده‏اى و من به مخالفتش شتافته‏ام،
و نعمتى كه آن را به من بخشيده‏اى و من در شكرش كوتاهى نموده‏ام.
و بر مى‏انگيزد مرا، به مسئلت تو، تفضلت بر هر كه رو به تو آورد،
و از راه نيكبختى به درگاه تو آيد،
زيرا كه همه احسانهاى تو از روى تفضل است
و همه نعمتهايت بى‏مقدمه و بدون سابقه استحقاق است...

هیچ جوری آروم نمیشم... چند ماهی بود که این مداحی رو گوش نداده بودم...
هوای دلم بارونی بارونیه...
چقدر دنیا کش دار و پر از ملالته...
دلم هوای محرم داره...
بجز بهشت هیئتت کجا دلمو آروم کنم آقا؟....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:17  توسط زائر شهید 

بسم الله الرحمن الرحیم

شهدا شرمنده ایم

سری قبل که می خواست بره، وصیت کرده بود که:«اگر جنازه ام چند روز روی خاک و زیر آفتاب نماند و به دست شما رسید، جنازه ام را چهارده روز روی پشت بام بگذارید و بعد دفن کنید. می خواهم پیکرم چون مولایم حسین علیه السلام زیر آفتاب باشد.»

صبح روز آخر بود ، داشت وداع می کرد برای آخرین بار... از زیر قرآن ردش کردم، قرآن را بوسید و باز کرد. سوره یوسف آمد. خیلی خوشحال شد. گفت جانمی جان! مادر یوسف گم شده داری! هجران یوسف چهارده سال است...»

انگار...، انگار که نه حتماً، خدا دعایش را مستجاب کرده بود... چون پیکرش به جای اینکه چهارده روز زیر آفتاب یا پشت بام بماند، چهارده سال بعد به خانه برگشت.


1- به این می گویند مجنون الحسین ...
2- توی یکی از دست نوشته هاش نوشته بود:

« هیهات من الذلة! ما را تکه تکه کنید! بدنهای ما را زیر تانکهای خود له کنید! با وسائل قتاله خود، ما را پودر کنید، امّا ما دست از حسین برنداشته از آقایمان حمایت خواهیم کرد و طومار شما را در هم خواهیم پیچید     

طلبه شهید غلام عباس محمدی      

(به نقل از مبحث نورانی  شهدای روحانی تالار رهپویان وصال)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:56  توسط زائر شهید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

میشینه کنارم می گه
-عکش داداش امیرتو بزرگش کن
بک گراند صفحه رو stretch می کنم. چشم می ندازه به گوشه گوشه تصویر و سوال می پرسه
-داداش امیرت تفنگ داشت یا آرپی جی یا ضد هوایی؟؟
- داداش امیرم بی سیم داشت!
-فقط؟؟
-خوب اصلش بیسیم داشت
- منم داااارم! هم بیشیم دارم هم تاکی واکی
- آهان! اما بیسیمای جبهه یه شکل دیگه بودناا این قدی نیگا....

- اشرائیلیا کشتنش؟
- عراقیا... اما از اسرائیلیا پولشو می گرفتن
-پولِ چی؟
-که آرپی جی و تفنگ و تانک و اینا بخرن بعد داداش امیرو دوستاشو شهید کنن... انقد دلم واسه داداش امیرم تنگ شده

دوباره به تصویر زل می زنه می گه

منم همین طور! دوش دارم ببینمش
-می دونی وقتی امام زمان بیاد بعد داداش امیرو بقیه شهیدا میان؟ همشون بر می گردن بعد مواشونو اینجوری می تکونن خاکاشو می ریزن بلند میشن میان کمک آقا تا دیگه کسی نتونه توی دنیا کسی رو اذیت کنه؛ همه مهربون شن؟
- دوش دارم ببینمش
- منم! حتی اونایی که مُردن اگه دعای عهد خونده باشن برمی گردن زنده میشن میان کمک امام زمان

... دستشو زیر چونه اش حلقه میکنه تکیه میده به میز. سرشو فرو میده پایین تر می گه

-من که انقدر دوش دارم بمیرم

شوکه می گم چرا؟؟؟

-برای اینکه با خدا حرف بزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:13  توسط زائر شهید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عیدتون مبارک


ايها العزيز مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقينَ (یوسف ۸۸)


 خدا كند كه رضــــــايم فقط رضاي تو باشد
هواي نفس نباشد همه هـــــواي تو باشد
خداكند كه گـــــــزارت فِتد به منظر چشمم
كه سجده گاه نمازم به جاي پاي تو باشد
خدا كند كه اماما دلـــــــــــم براي تو باشد
كسي دراو ننشيند هميشه جاي تو باشد

 

پیوست: اگر عکسش یکم دلگیره روز عیدی شرمنده... عکس لحظه وداع بهتر از این در نمیاد
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:13  توسط زائر شهید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

می نویسم:...دوستت دارم
خاطره ها به ذهنم هجوم میارن

انگار خیلی چیزا تغییر کرده... یادمه هفت هشت سال پیش دیگه دستم اومده بود که این عبارت تاوان سنگینی داره

محال بود بنویسم و بخونی و بعد... دنیا رو رو سرم خراب نکنی
نمی دونم چرا دوست داشتی همیشه خودت یه طرف باشی و همه داشته هام یه طرف... می خواستی ثابت کنی که دوست داشتنت یعنی پشت پا زدن به خودم یا می خواستی ثابت کنی پشت این عبارت صداقت جا خوش نکرده؟

به صفحه موبایلم نگاه می کنم... می خوام بیشتر بنویسم اما...
صفحه یادداشتامو می بندم.

دلم هوای سحری کرده... نزدیک اذانه... هنوز یکی دو لقمه نخوردم که میاد تو....
-حالا امروزو روزه نگیر...
-امروز که دوشنبه اس!؟چرا؟
-مهمون داریم
-نگفته بودی....منم که کلاس دارم اصلا خونه نیستم
-کلاس؟!! نمی خواد امروزو بری... ناراحت میشه...
کفریم.... از سحری خوردن پشیمون شدم... کاش بدون سحری.... بین فرو دادن کفرم و دراومدنش دارم با خودم کشتی می گیرم...
-کلاسم مهمه... الانم دیگه سحریمو خوردم
ناراحت میشه میره...
میرم تو اتاقم... یاد یادداشت دیشب میفتم... دوباره پای اثبات افتاد؟
می دونم میشه کلاسو نرفت... فقط از اینکه برام بی دلیل برنامه بریزن کلافم.... می دونم روزه ای که امروز بگیرم فقط رضایت نفسه... دیگه رضایت نفسیم نیست...

دوستت دارم.... دروغ گفتم؟... به همین سرعت اون نوشته رو زدی تو روم؟... قبول... امتحان رد شده رو با اکراه جبران می کنم هرچند دیگه مثل اول نمیشه... میرم سراغش...

-کلاسو نمیرم روزه امم می خورم اما....

اگه اما رم نگم که خفه میشم؟....
انگار دوسره باختم...  می دونم ...بغض امونمو بریده... هم پا رو غرورم گذاشتم... هم اما آوردم... هم روزه نیستم...هم می دونم اون براش مهم نیست که چقدر برام سنگینه این رفتارش.... بدتر از همه دلم که از تو خیلی پُره.... انگار همیشه....
بهت می گم گفته بودی هر کس یه قدم بیاد سمتم...تو ذهنم دنبال بقیه حرفت می گردم...
نمی فهمم چه جوری توی سجده بغضم می ترکه.... دلم انگار بیشتر از دیشب از محبتت پر شده...

با صدای تلفن از خواب بیدار میشم...
هنوز چشمم گرم خوابه... اما صداشو می شنوم که می گه
اِ؟؟ امروز نمیاین خونمون ؟؟ ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:6  توسط زائر شهید  |